زندگینامه استاد شهریار

مقدمه:
اشعار و آثار ادبی استاد شهریار گویاترین گواه در شناساندن شخصیت ادبی از یکسو و ارائه دهنده اتفاقات پر فراز و نشیب زندگیش از سوی دیگر است. هر یک از سرودها و منظومه های استاد در اثر انگیزه و حادثه و رویدادی که با زندگی او در ارتباط بوده، سروده شده است و باصطلاح هر یک از اشعار شاعر شیرین سخن پر احساس ما شأن نزول خاص خود را داشته است.
استاد شهریار همانند اغلب هنرمندان عشق آموز و عافیت سوز این سرزمین هنر خیز و هنر پرور، زندگی پر ماجرایی داشته ، رنجها دیده و سختی ها کشیده و ملامت ها شنیده ولی در همه حال از آغاز تا پایان عمر پر بار و هنرمندانه اش، مناعت طبع، بزرگ منشی و بلندی نظری همراه با افتادگی و تواضع در مسیر زندگی، عصای دست او بودند و مسلک درویشی که داشت، هرگز حق جویی و حق گویی را فدای مصلحت اندیشی نکرده است.
استاد شهریار فطرتاً شاعری مسلمان و با ایمان بود، این ایمان با او به دنیا آمد و با او رشد کرد، در دفتر و دیوان شهریار، بی تردید هیچ نامی به اندازه نام خدا تکرار نشده است.
سرآغاز زندگی (1300-1285)
سید محمد حسین بهجت تبریزی فرزند سید اسمعیل موسوی معروف به حاج میر آقا خشگنابی در سال 1325 قمری برابر با سال 1285 شمسی و مطابق با سال 1907 میلادی در شهر تبریز در محله بازارچه میرزا نصرالله در منزل شخصی حاج میر آقا که از سادات خشگناب (قریه ای در نزدیکی قره چمن) و از وکلای پایه یک دادگستری تبریز بود ، پای بعرصه وجود گذاشت.
شهریار اولین فرزند خانواده بود و اطفال قبل از او تلف شده بودند، بدینسان سید محمد حسین در خانواده از محبت و علاقه بخصوصی برخوردار بود.
نام مادرش خانم ننه، دختر یکی از مالکین قریه قئیش قورشاق و از بستگان حاج میر آقا خشگنابی بود.
یازده ماه پس از تولد سید محمد حسین، انقلات مشروطه ایران دومین دور خود را برای بدست آوردن استقلال و آزادی از چنگال استبداد و خفقان و رهایی کشور از لوث وجود بیگانگان و عمال سر سپرده آنان با قیام مسلحانه به فرماندهی ستارخان سردار ملی و باقرخان سالار ملی آغاز کرد و شهر گرد آفرین و قهرمان پرور تبریز در انتظار حوادث خونین به سر می برد.
سید محمد حسین چون ایام کودکی و نوجوانی خود را در قراء قئیش قورشاق و شنگل آباد و خشگنات بسر برده خاطرات بسیار شیرین و فراموش نشدنی از آن دیار باصفا دارد.
مجموعه(( حیدر بابایه سلام)) از معروفترین آثار ادبی استاد شهریار است که خاطرات دوران جوانی او را بازگو می نماید و بین سالهای(1330-1332 شمسی برابر 1951-1953 میلادی) استاد آنرا به نظم کشیده و تا کنون به 75 زبان دنیا ترجمه و منتشر شده است.
در این شرح حال زندگی استاد شهریار بعضی از ابیات حیدر باباکه توام با خاطرات ایام کودکی اوست برای اینکه به ترتیب سالهای زندگی استاد پیش برویم، به طور اجمال و انتخابی در اینجا آورده می شود.
شنگل آوا یوردی عاشق آلماسی گاهدا گدوب اوردا قوناق قالماسی
داش آتماسی،آلما، هیوا سالماسی
قالوب شیرین یوخی کیمین یادیمدا اثر قویوب روحیمدا، هرزادیمدا
یارپوز همان پونه فارسی است که نغمه(گل پونه نعناع پونه) در وصف آن است، خود نشانه نوبهار است و از سبزیهای خوشبو و خوشگوار است، در ذائقه اهل دل، مزه خاطر انگیزی دارد، خاصه که در کنار چشمه سارها، با نان و پنیر تازه صرف شود.
حیدر بابا تولاخلارین یارپوزی بوستانلارین گولبسری قارپوزی
چرچیلرین آغ نباتی، ساقزی
ایندیده وار، داماغیمدا داد وئریر ایتگین گدن گونلریمدن یاد وئریر
ترجمه فارسی:
حیدر بابا آن پونه هایی که کنار چشمه سارانت می رویند
یاد آن جالیزهای پر از کمبوزه و خیارهای کاکل بسر تو
یاد آن سقزها و آب نباتهای رنگی که از پیله وارها می خریدیم
هنوز که هنوز است مزه آنها را در کام خود احساس می کنم
گویی پیک و پیامی است که از گم شده های عمرم بمن می رسد
حیدر بابا، نام کوه دهکده است و در این اشعار بعنوان مخاطب و شاهد و ناظروقایع انتخاب شده است.
حیدر بابا دنیا یالان دنیادی سلیماننان، نوحدان قالان دنیادی
اوغول دوغان درده سالان دنیادی
هر کیمسه یه هر نه وئروب آلیبدی افلاطوننان بیر قوری آد قالیبدی
دوران تحصیل و عشق جوانی(1308-1300)
شهریار تحصیلات خود را با قرائت قرآن کریم و ترسل و نصاب و گلستان سعدی در مکتب خانه همان قریه و نیز نزد پدرش آغاز نمود و در همان دوران با دیوان خواجه حافظ شیرازی آشنا شد بطوریکه خودش بعدها بیان داشته:
هرچه دارم همه از دولت حافظ دارم
حافظ نیز می گوید:
هرچه کردم همه از دولت قرآن کردم
شهریار تحصیلات کلاسیک خود را را در مدرسه متحده و فیوضیات و سیکل اول متوسطه را در دبیرستان فردوسی تبریز که درآن زمان، دبیرستان محمدیه نامیده می شد به پایان رسانده و در سال 1300 شمسی برابر با 1921 میلادی در (15-16) سالگی برای ادامه تحصیل به تهران می آید.
جهت ادامه تحصیل در دارالفنون نام نویسی می کند، یک ماه از مدت اقامتش در تهران نگذشته بود که دوستان بسیاری پیدا می کند، از جمله دوستان او یکی نیز ابوالقاسم شهیار، که همشهری او بوده و شخصی درباری است، شحصیت و متانت سید محمد حسین بهجت تبریزی نظر او را بخود جلب می کند، همشهری بودن نیز بر این دوستی مزید می شود و موجب می گردد که این دوست فداکار ، نوجوان غریب را در همه جا همراهی کند، او سید محمد حسین را به شخصیت های نامی آن زمان معرفی می نماید.
سید محمد حسین تحصیلات متوسطه را در دارالفنون باتمام رساند و در سال1303 شمسی برابر با 1924 میلادی در 19 سالگی وارد مدرسه طب دارالفنون گردیید و مدت پنج سال در این دانشکده به تحصیل مشغول بوده و در سال 1307 شمسی بعنوان افسر ارتش در دانشکده افسری رسته پزشکی اسم نویسی نمود، ولی علاقه و روحیه اش با عمل جراحی سازگار نبود،چنانچه خودش می گوید:
بعد از هر عمل جراحی که انجام می دادم، احساس ضعف می کردم و حالم بهم می خورد .
سید محمد حسین در چنین موقعیتی که درس طب می خواند، ناگهان عشق جانسوزی او را گرفتار می سازد، عشقی که به تمام آمال و آرزوهای او قلم بطلان می کشد و پروانه وار در آتش شمع وجود دختری می سوزاند.
چگونگی آشنایی شهریار با قمرالملوک وزیری
در سال 1306 شمسی که شهریار جوانی 22 ساله بود از دوستش شهیار خواست در مهمانی که قرار بود به افتخار قمرالملوک وزیری ترتیب داده شود، او هم حضور یابد و قمر را که این همه تعریف و توصیفش ایران را پر کرده است ببیند.
شهیار که التماس شهریار را دید، قبول کرد که شهریار نیز در آن مجلس حضور یابد.
شهریار می گوید: آن شب اکثر رجال تهران در آن ضیافت شرکت داشتند من آن شب رفتم ولی باورم نبود که به آن مهمانی که قمرالملوک نیزشرکت داشتند مرا راه دهند، بالاخره شهیار دست مرا گرفت و با خود به آن مهمانی برد، من هم به خیال اینکه مرا به مهمانی یک مجلس می برد، رفتم، او مرا برد داخل یک اطاق کوچک و تاریک و در را از بیرون قفل کرد.
گفتم: دوست عزیز، چرا اینکار را می کنی ؟این چه رفتاری است؟ در حالیکه شهیار می خندیدگفت:اگر اینجا شعری مناسب حال مجلس مهمانی نسازی، بیرون آمدنت ممکن نیست، گفتم:شهیار تو را به خدا رحم کن، این اطاق تاریک است، من نمی توانم، چشمم هیج جا را نمی بیند، مرا بیرون بیاور تا شعری بگویم.گفت:امکان ندارد، گفتم: اقلاًچراغی به من بده رفت و چراغی کوچکی آورد که با نور ضعیف آن به زحمت می توانستم چیزی بنویسم.
بعد از حدود بیست دقیقه گفتم: شهیار جان مرا بیرئن بیاور، شعری که می خواستی، ساختم، گفت:کلک نزن، عرض بیست دقیقه که شعر ساخته نمی شود. گفتم: باور کن راست می گویم، آن را که می خواستی ساختم، گفت: اگر راست می گویی چند بیتش را بخوان، گفتم: کمی در را باز بگذار، تا برایت بخوانم، کمی در را باز کرد، چند بیتی از آنچه ساخته بودم خواندم، گفت: شهریار ترا خدا الان ساختی، گفتم: پس کی ساختم، در را باز کرد و دستم را گرفت و داخل سالن برد و اجازه خواست تا مرا معرفی کند.
شهیار مرا چنین معرفی نمود:
امشب جوانی را که درس طب می خواند و شاعر خوبی هم هست و در آینده افتخار کشورمان خواهد شد، حضورتان معرفی میکنم، شعری را که در عرض چند دقیقه برای خیر مقدم خانم قمرالملوک ساخته برایتان می خواند.
من که رنگ صورتم سرخ شده بود در دل با خدای خود راز و نیاز می کردم، زیرا چنین مجلسی برایم تازگی داشت، بهر حال شروع بخواندن غزل نمودم.
هر بیتی را که می خواندم مدعیون کف می زدند و آفرین می گفتند، در این میان شهیار از شوق و شادی در پوست خود نمی گنجید، وقتی غزل را به آخر رساندم، قمر از میان دو شخصیت سیاسی آن روز بلند شد و در حالی که حضار بطور ممتد کف می زدند، پیش من آمد، دستهایش را به گردنم حلقه زد و صورتم را بوسید، من که حسرت دیدار قمر را داشتم، ببین چه حالی برایم دست داد، بعد گفت که از این به بعد باید تورا زود به زود ببینم و مرا برد پهلوی خود نشاند.
در این حال خیلی ها حسودی شان می شد، بعدها قمرالملوک به من خیلی کمک کرد.
خاطرات فراموش نشدنی
خاطره وعده ملاقات شهریاربا نامزدش برای خدا حافظی در بهجت آبادبسیار غم انگیز است. شهریار با تلاش زیاد موفق می شود با مادر پری ملاقات کند و از اوضاع و احوال دلداده اش آگاه شود . وقتی اطمینان حاصل می کند که دیگر کار از کار گذشته و امیدی به بازگشت پری نیست و زورش به حریف افسونکار و حیله باز نمی رسد، ملتمسانه از مادر پری خواهش می کند، برای آخرین بار که شده با نامزدش دیداری داشته باشد.
مادر پری اشک چشم عاشق ستم دیده را دیده، دلش بحال وی می سوزد و به شهریار قول مساعدت می دهد که برای آخرین ملاقات و خداحافظی آن دو دلداده در پارک بهجت آباد تا آنجایی که برایش مقدور باشد، تلاش کند.
مادر پری سعی می کند قولی را که به شهریار داده عملی کند ولی موفق نمی شود، شاید هم احتیاط می کند که مبادا ایادی دشمن در کمین آنها نشسته باشند.
شهریار آن شب تا سپیده صبح بی صبرانه در کنار استخر پارک بهجت آباد زیر درخت چنار به انتظار می ماند، ولی این ملاقات صورت نمی گیرد، شهریار با حال افسرده و نومیدانه آن خاطره غم انگیزه را با اشعار ترکی آذری می سراید، این خاطره جانسوز تا آخر عمر و دم واپسین شهریار با او همراه بود و هرگز از خاطرش محو نگردید.
خاطره بهجت آباد
بدور جوانـی هـمین باغ بـود دو دلداده را جای دیدار یار
گذشت زمان نیز این خاطرات نبرد از دل و خاطر شهریار
لحظات انتظار برای عاشقان از لحظات مرگ شدیدتر است بخصوص برای جوانان بهر حال بایستی، قیمت هر چیزی را پرداخت، بهای عشق و عاشقی را با سوز و گداز پرداخت نمود.
انتظار
شب گذشته شتابان بر رهگذار تو بودم
به جلد رهگذر اما در انتظار تو بودم
نیامدی که دل من در اختیار من آری
وگرنه تا به سحر در اختیار تو بودم
نسیم زلف تو پیچیده بود در سر و مغزم
خمار و سست ولی سخت بیقرار تو بودم
خزان عشق نبینی که من به هر دمی ای گل
در آرزوی شکوفایی و بهار تو بودم
اگر که دل بگشاید زبان به دعوی یاری
تو یار من که نبودی منم که یار تو بودم
چو لاله بود چراغم به جستجوی تو در دست
ولی باغ تو دور از تو داغدار تو بودم
بکوی عشق تو راضی شدم به نقش گدایی
اگر چه شهره به هر شهریار تو بودم
سالهای ناکامی(1320-1308)
ناراحتی افکار و گرفتاری عشق نافرجام و بی سر و سامان، شهریار را از ادامه تحصیل بازداشت و دانشکده پزشکی نظام راکهبیش از یک سال به اخذ دکترا نمانده بود بالاجبار ترک گفت و بطور تهدید و تبعید ناچار گردید که تهران را ترک گوید و در26 سالگی در ثبت اسناد شهرستان نیشابور مشغول کار شد.
شهریار در نیشابور با استاد کمال الملک نقاش معروف که او نیز در تبعید بسر می برد آشنایی پیدا کرد. اغلب زوار شهر مشهد که اهل علم و معرفت بودند در بازگشت از زیارت بدیدن استاد کمال الملک می رفتند، همانجا بود که شهریار نیز با بیشتر آنان آشنا شد.
استاد شهریار پس از سالها اقامت در نیشابور و دوری از تهران که دوران جوانی و سالهای شیرین زندگی خود را در آنجا گذرانده بیاد روزهای خوش گذشته و دوران تحصیل افتاده و اشعاری بدین مضمون سرود:
بیاد تهران
خوشا تهران و طرف لاله زارش خـرامـان شاهـدان گلعذارش
خوشا نزهتگه شمران که خیزد خروش بلبل از هر شاخسارش
بکوی بهجت آبادم سلامی است صبا گر افتد از آن سو گذارش
استاد در این سفر چهار ساله رنج بسیار کشید، از وطن آواره از دوستان مهجور، همنشین با مردم بی تفاوت، با دلی رنجه و جانی رنجور این ابیات را می سراید.
استاد شهریار در سال 1313 شمسی زمانی که در نواحی خراسان بود خبر فوت پدرش به وی رسید.
استاد درباره فوت پدرش چنین می گوید:
پدر من مرحوم حاج میر اسمعیل خشگنابی سیدی بود خوش سیما که در برخورد اول اصالت و نجابتش نمایان بود. قدی متوسط و اندامی موزون و موقر، بیانی شیوا و نگاهی نافذ داشت، بسیار کریم النفس و بزرگ منش بود، عده افراد خانواده اش سی چهل نفر بودند، سفره ماحضرش نیز همیشه برای شهری و روستایی گسترده بود.
شمه ای از سرگذشت عشق نخستین شهریار
پس از تیمور تاش ، چراغعلی خان پسر عموی رضا شاه از پری خانم درخواست ازدواج کرد چراغعلی خان پهلوی معروف به امیر اکرام که درجه سرتیپی داشته و چهار راه امیر اکرام فعلی بنام اوست، شخصی بود مقتدر و با نفوذ.
چراغعلی خان پس از چندی فوت می کند و همس جوان و زیبایش را بیوه و تنها می گذارد و پری خانم به خانه پدری باز میگردد.
شهریار اسم واقعی معشوقه اش را کمتر به زبان می آورد و همیشه او را (پری) خطاب می کرد، حتی می گفت که حضوراً نیز او را (ثریا) خطاب نمی کردم.
شهریار یکی دو بار با او ملاقات کرده و با هم مکاتبه داشتند.
پری خانم بعدها در نامه ای که به شهریار نوشته این موضوع را مطرح کرده بود.
شهریار یادتان هست، زمانی که به نیشابور تبعید شده کمال الملک را نیز آنجا زیارت کرده بودید. دوستانت ترا به تهران آوردند، سر و صورتی ژولیده چون دراویش داشتید و برای معالجه بیماریت تو را در بیمارستان بستری کرده بودند، من سراغ تو را گرفته بعیادتت آمدم. می گفتی امید زنده ماندن ندارم و از خود قطع امید کرده بودی، مرا در آعوش کشیدی و هر دو اشک می ریختیم و گفتی تو مرا دوباره زنده کردی و بعد آن غزل زیبا را ساختی و شور و غوغا در تهران افکندی.
حالا چرا؟
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا
نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر می خواستی، حالا چرا
عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا
نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم
دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا
وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار
این همه غافل شدن از چون من شیدا چرا
شور فرهادم به پرسش سر بزیر افکنده بود
ای لب شیرین جواب تلخ سر بالا چرا
ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت
این قدر با بخت خواب آلود من لالا چرا
آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند
در شگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا
در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین
خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا
شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر
این سفر راه قیامت می روی تنها چرا
شهریار و شعر و موسیقی
استاد شهریار یک شاعر موسیقیدان بود و سه تار را استادانه می نواخت. شب و روز هنگام تنهایی با سه تار خود راز و نیاز می نمود و احساسات خود را وسیله سه تار ترنم می کرد. شهریار با این افکار، اشعار خود را به زبان موسیقی سروده است.
شهریار چند تا سه تار داشت که بی نظیر بودند از جمله یکی از آنها را مرحوم استاد ابوالحسن صبا به او داده بود.
شاعر نامدار آذربایجانی(( بختیار وهاب زاده)) در مورد شعر و موسیقی چنین بیان می دارد.
هر شاعری بایستی با زبان موسیقی و احساس آن آشنایی داشته باشد، همانطوریکه یک نوازنده بایستی با شعر و ادبیات آشنا باشد، در غیر اینصورت هیچکدام در کارشان موفق نخواهند شد.
استاد شهریار در طول عمر خود از دو هنر شعر و موسیقی برخوردار بود. او این جمله را همواره به زبان می آورد:
(( شعر بدون موسیقی شعر نیست))
اشعار شهریار با موسیقی هم آهنگ است، او اسرار دل خود را ماهرانه در پشت پرده های موسیقی آشکار می ساخت.
بتهون موسیقیدان مشهور آلمانی می گوید: موسیقی حالت درک کشفی است که از هر فلسفه ای برتر است، کسی که به اعماق معانی موسیقی راه یابد، از بسیاری گرفتاریهای روحی رهایی خواهد یافت.
موسیقی با بیان موزون آسمانی خود، زندگانی را توصیف می کند، اما زندگانی زیبا و پاک را که بیش از هر چیزی در طبیعت و فطرت بشر تاثیر می گذارد.
سه تار من
نالد به حال زار من امشب سه تار من این مایه تسـلی شبـهای تـار من
ای دل ز دوستـــان وفادار روزگار جز ساز من نبود کسی سازگار من
در گوشه غمی که فراموش عالمی است من غمگسار سازم و او غمگساز من
سالهای تلخ و شیرین زندگی(1333-1320)
شهریار می گوید:
از شهریور سال 1320شمسی (1941 میلادی) از 36 سالگی ببعد که دوران بیماری و نومیدی و انزوای من آغاز شد، از سال 1326 ببعد شدت بیشتری یافت. در این سال مادرم برای پرستاری من به تهران آمد و مدت پنج سال پیش من ماند و در این مدت زحمت بسیار کشید و از جان خود مایه گذاشت تا من سلامتی خود را بازیابم، یادگارهای شیرین گذشته دست در دست مادرم، بزم عیش نهانی برای من ساخته و داروی شفابخش در کامم ریختند.
دوران بیماری من یک تحول روحی بود که بر اثر آن از هوسکهای دنیوی بیزار و هر چه را که بیشتر دوست می داشتم، همه را ایثار کردم.
شهریار دچار هیجانات روحی شده بود، از دوستان و آشنایان دوری می جست. تنها فکر و ذکرش عبادت و تلاوت قرآن کریم بود.
این حالت چند سال طول کشید، اغلب این جمله را بر زبان می آورد: مرد خدا و مومن حقیقی باید امتحان بدهد و امتحان من بسیار سخت است.
سرانجام در اوایل سال 1331 شمسی هیجان روحی او تخفیف یافت.
آقای لطف الله زاهدی نگارنده بیوگرافی استاد در مورد تلخ ترین خاطره شهریار چنین می نویسد: تلخطرین خاطره شهریار مرگ مادر اوست روز مرگ مادرش در اداره به اینجانب مراجعه کرد و با تاثیر فوق العاده خبر فوت مادرش را اطلاع داد.
ای وای مادرم
او پنجسال کرد پرستاری من
در اشک و خون نشست و پسر را نجات داد
اما پسر چه کرد برای تو؟ هیچ، هیچ
تنها مریضخانه، به امید دیگران
یک روز هم خبر، که بیا او تمام کرد
سایه واستاد شهریار
در بین دوستان استاد شهریار چند نفر بودند که با لطف و محبت های خود دل شاعر را تسخیر کرده بودند، یکی از این دوستان سید ابوالقاسم شهیار بود که همشهری شهریار و از اعضاء دربار آن زمان بود و شهریار توسط ایشان با بعضی از شخصیتهای روز آشنا شدند.
یکی دیگر از دوستان مرحوم ابوالحسن خان صبا بود که شاید هر جا شهریار نامی از باد صبا در اشعارش آورده احتمالاً بخاطر همنامی باد صبا با نام استاد صبا بود.
صبا می میرد
عمر دنیا بسر آمد که صـبا میمیرد ورنه آتشکده عشق کجا می میرد
صبر کردم به همه داغ عزیزان یارب این صبوری نتوانم که صبا می میرد
غلش از اشک دهید و کفن از آه کنید این عزیزی است که با وی دل ما می میرد
شهریارا نه صبا مرده، خدا را بس کن آنکه شد زنده جاوید، کجا می میرد؟
استاد شهریار بعد از سالها اقامت در تبریز که در سال 1346 به تهران آمده بودند، مورد استقبال گرم و صمیمی دوستان آذربایجانی مقیم تهران قرار گرفتند، اشعار زیر در وصف ورود ایشان به تهران سروده شده است.
یار گلیر
موشدو لوق وئردی صبا، لطف قیلیب یار گلیر
بوگلیشدن بیزده دولتدی گلیر، وار گلیر
ائلمین فخرینی گورمکلیغه گویلوم تله سیر
سانکی دنیادا سئوینمک لیغیمه دار گلیر
ساعتی در گورستان ظهیرالدوله:
روزی استاد شهریار به آقای سهند گفتند: که ایشان را بگورستان ظهیرالدوله ببرند تا آرامگاه دوست صمیمی شان ابوالحسن صبا را زیارت نماید، ایشان یکی از محبوبترین دوستان و یاران دوران جوانی استاد شهریار بودند.
اتومبیل را در مقابل گورستان ظهیرالدوله نگهداشتیم، استاد شهریار و آقای سهند و برادر خانم ایشان و بنده( نیک اندیش) پیاده شده و بطرف گورستان رفتیم. درب گورستان بسته بود، در را زدیم دو نفر که لباس درویشی پوشیده و تبرزین و ریشهای بلند داشتند، در را باز کردند، جلو رفته و پس از سلام گفتم: ایشان استاد شهریار شاعر معروف هستند، برای زیارت قبور آمده اند تا فاتحه ای بخوانند، درویش ها نیز استاد را شناختند و استقبال نمودند گفتند: بفرمائید. ما داخل شده پس از خواندن فاتحه، استاد از آنها قبر مرحوم صبا را پرسید، آنها آنرا نشان دادند، آرامگاه در گوشه قبرستان و کنار دیوار بود.
استاد شهریار پس از قرائت فاتحه بر زمین نشسته و این اشعار را که بیاد صبا ساخته بود گریه کنان خواندند.
با روح صبا
ای صبا با تو چه گفتند که خاموش شدی
چه شرابی به تو دادند که مدهوش شدی
تو که آتشکده عشق و محبت بودی
چه بلا رفت که خاکستر خاموش شدی
خلق را گرچه وفا نیست ولیکن گل من
نه گمان دارم که رفتی و فراموش شدی
ای مزاری که صبا خفته بزیر سنگت
به چه گنجینه اسرار که سرپوش سدی
شهریار را از سر خاک بلند کردن و به سر آرامگاه استاد ملک الشعرای بهار آمدیم از آرامگاه ملک الشعرای بهار برخاسته و بر سر قبر رهی معیری رفتیم و پس از آن قبور ایرج میرزا و قمرالملوک را نیز زیارت نمودیم.
وقتی گورستان ظهیرالدوله را ترک می کردیم شهریار این اشعار را خواندند:
داغ معاشران
رفتند دوستان و مرا جــــا گذاشتند تنها مرا نبرده وتنها گذاشتند
داغ معاشران همه یکجا چه مشکل است میراث خضر گو همه با ما گذاشتند
دعوت از شهریار به شیراز:
در تابستان سال 1346 شمسی برای بزرگداشت حافظ جشنی از طرف فرهنگ و هنر در حافظیه شیراز ترتیب داده شده بود و قرار بود هنرمندان نیز مخصوصاً شعراء نقاط مختلف کشور در آن شرکت نمایند.
خاطرات این مسافرت را استاد بعد از بازگشت از شیراز چنین تعریف می کند:
تا در هواپیما نشستیم، حال عجیبی به من دست داد، گفتم خدایا واقعاً من همراه خانواده ام به شیراز می روم؟ من سعدی و حافظ را خواهم دید؟
دیدم شعر امانم نمی دهد و شروع کردم به ساختن مثنوی.
در حافظیه شیراز
سلام ای شیخ و خواجه شیراز سلام ای مهد عشق و مدفن راز
سلام ای شهر عشق و آشنایی سلام ای آشیان روشنائی
صلای عشق، سعدی در تو داده لسان الغیب حافظ در تو زاده
تا موقع نشستن هواپیما به زمین در شیراز-63 بیت مثنوی را تمام کرده بودم،شخصیتها استقبال شایانی از من به عمل آوردند،به همراه خانواده در یک هتل خوب استراحت نمودیم. قصیده ای را که در تبریز خوانده بودم گویی الهامی بود بمن که به شیراز خواهم رفت و مطلعش این بود:
مرا در بارگاه سعدی و حافظ چه می خوانی که حد پادشاهان نیست در این صفه دربانی
شب در هتل غزلی با عنوان توئی حافظ را خواندم.
توئی حافظ
رسیدم بر تو و دستم ز دامن بر نمی دارم
توئی حافظ؟ من این از بخت خود باور نمی دارم
مئی پیموده شیرازم که سر نشناسدم از پا
سری در پایت افکندم که هرگز بر نمی دارم
در شب شعرخوانی همه جا پر از فیلم برداران رادیو و تلویزیون و عکسبرداران مجلات بود، من سعی می کردم که در موقع شعر خوانی پشتم به آرامگاه حافظ بزرگ نباشد.
پس از خواندن 63 بیت مثنوی، شروع به خواندن قصیده ای کردم که در تبریز ساخته بودم.
در آرامگاه خافظ
مرا در بارگاه سعدی و حافظ چه می خوانی
که حد پادشاهان نیست در این صفه دربانی
در این منطق خرد بند زبان نطق دانایان
سخن گفتن در اینجا نیست جز برهان نادانی
من آن طقل دهاتی کو شبی غافل به شهر آید
دهن بگشوده چشمی خیره می بندم ز حیرانی
خدایا ما کجا و رخصت پرواز تا شیراز
مگر اعلان آزادیست با ارواح زندانی
شهریار و ترک دیلی
دنیالیق اولان تورک دیلینده او قدر گوزه للبک و درینلیک وار دیرکی، حتی اوزگه لریده حیرته و تعجبه سالار.
تورک دیلینده اولان محکم قورولوشلار،ترکیبلر، طبیعی حرکتلر هابئله اوزگه لغتلری قبول ائدیب و هضم ائتمک و اونلارا ائل پالتاری گئییندیرمک، سونرا ملی هویت شکلینه سالماق مهارتی دولغوندور.
تورک دیلی، اولدو قجا قولبوتاقلی و زنگین بیر دیلدیر، قدیمدن دئیبلر تورک دیلی هنر دیر. بونا گوره کی تکمیل بیر دیل دیر، بوتون دنیاده تکجه بیر دیلدیرکی، اونون قاعده سیز فعلی یوخدور اصول و قاعده باخیمیندان دوزگوندور، اویله کی، بو دیلده هر بیر سوز صرف اولدوقجا اصالتین و اوز قورولوشون الدن وئرمز.
هنر دئمکدن منظور همون تکمیل و زنگین اولماقدیر، بوناگوره گوزل اولان تورک دیلی بو آد سانا و تشخصه واردم عنوانینا انصافا لایق و یاراشاندیر.
تورک دیلی
تورک دیلی تک سوگلی، ایستکی دیل اولماز
اوزگه دیله قاتسان، بو اصیل دیل اصیل اولماز
اوز شعرینی فارسا، عربه قاتماسا شاعر
شعر اوخویانلار، ائشیدنلر، کسیل اولماز
فارسی شاعری چوخ سوزلرینی بیزدن آپارمیش
(صابر)کیمی بیر سفره لی شاعر بخیل اولماز
بو شهریارین طبعی کیمی چیم ملی چشمه
کوثر اولا بیلسه دئمیرم، سلسبیل اولماز
دوران خزان زندگی(1367-1365)
شهریار از تهران دو خاطره بسیار تلخ و ناگوار داشت. هر وقت این دو خاطره را بیاد می آورد بسیار غمزده و دل افسرده می گردید.
خاطره اولی از دست دادن عشق نخستین و محبوبه عزیزش و ترک دانشکده پزشکی و سرانجام درگذشت عشق نخستین اش بود و خاطره دومی که تلختراز زهر بود مرگ همسرش عزیزه خانم بود.
پس از مرگ همسرش دیگر نتوانست در تهران که خاکش دامنگیر است بماند و در فروردین سال 1356 دست بچه ها را گرفت و راهی تبریز موطن اصلی خود شد.
در بازگشت به تبریز
باز با یک دوره گردی در وطن باز آمدم
گوئی از یک خواب و بیداری به تن باز آمدم
روز محشر هم که باید از لحد برخاستن
روح باز آید به تن انسان که من باز آمدم
آدمی دلبسته کانون مهر مادری است
باز هم در زادگاه خویشتن باز آمدم
جنگ تحمیلی و دفاع مقدس
استاد شهریار در مورد دفاع مقدس و رزمندگان میهن اسلامی، اشعار بسیاری سروده است که نمونه آن در زیر آورده می شود:
دفاع مقدس
سلام ای جنگجویان دلاور نهنگانی بخاک و خون شناور
سلام ای صخره های صف کشیده به پیش تانکهای کوه پیکر
سلام ای شاهبازان شکاری هوانیروز خونین یال و شهپر
سلام ای کربلای خون(هویزه) حسینت بود با یاران دیگر
سلام ای خاندانهای شهیدان پدر،مادر،برادریا که خواهر
پیری و ناتوانی( قوجالیق)
ایتیرمیشم کلفجه نین باشینی تاپانمیرام اوزوگومون قاشینی
ناخوشلوقدا قوجالیقلا ال بیر دیر قویماز قوجا دولاندیرا باشینی
آغیز، بورون زینه وئریر چشمه تک سیلنمیرم گوزلریمین یاشینی
انا لله و انا الیه راجعون
شهریار چگونه به ابدیت پیوست ( از پرفسور غلامحسین بیگدلی)
نقش مزار من کنید این دو سخن که شهریار
با غم عشق زاده و با غم عشق داده جان
شب بیستم آذر ماه 1366 خورشیدی شهریار در تبریز بیمار می شود و بوسیله فرزندش هادی با اورژانس به بیمارستان امام خمینی تبریز منتقل می شود و بستری شده وتحت معالجه قرار می گیرد.
آقایان دکتر حیدرنژاد معالج استاد شهریار و دکتر سلطانی و همه پرسنل بیمارستان از جان و دل به مداوای استاد کمر همت می بندند و مدت طولانی قریب سه ماه شهریار بستری و مداوا می شود و در نوروز سال 1367 از بیمارستان ترخیص و بمنزل دخترش شهرزاد منتقل می گردد ولی معالجه قطعی نبوده و مداوا همچنان در منزل ادامه دارد و پاهای استاد سخت ورم کرده است و این دفعه تحت معالجه آقای دکتر شکاریان قرار داشته اند و شهریار او را(( طبیب عیسی دم )) لقب داده بودند.
بیماری شهریار شدت می یابد و برای معالجه امید بخش در اوایل مرداد ماه سال 1367 بعد از هشت ماه بیماری( ریوی ) به دستور حضرت آیت الله خامنه ای که در آن زمان
سمت ریاست جمهوری اسلامی را داشتند با هواپیما به تهران اعزام و در بیمارستان مهر در اطاق 513 بستری می گردد و معالجات پیگیر آغاز می شود.
پزشک معالج ایشان آقای دکتر نبیل متخصص مشهور قلب بودند که در طول مدت معالجه از هیچگونه کوشش فروگذاری نکردند و اغلب شبها نیز در مجاورت اطاق استاد
در بیمارستان می ماندند و با منتهای توان برای بهبودی استاد می کوشیدند.
روزهای زوج هفته که از بیماران عیادت می شد، به دیدار استاد شتافته و از ساعت 15 تا 17 در محضر ایشان بودم، در تمام مدت بیماری شهریار، برادر ارجمندش آقای مهندس سید رضا خشگنابی استاد دانشگاه علم و صنعت تهران و خواهران استاد بویژه کوچکترین خواهرش خانم آزاده خشگنابی که طبع شعر هم دارند، اکثراً در حضورشان بودند.
استاد شهریار پس از به پایان رسیدن ساعات ملاقات به من اجازه مرخصی از حضورشان نمی دادند و می فرمودند: یکی دو ساعت بیشتر در حضورشان مانده و از اشعار صاحبان سخن، حافظ، مولوی، نظامی و سعدی و دیگران برایشان شعر بخوانم، بویژه بخواندن و گوش دادن منظومه سحرآسای((حیدربابا)) توجه خاصی مبذول داشتند و من هم آنقدر شعر می خواندم تا بخواب روند.
در تمام مدت این 48 روز کلیه پرسنل بیمارستان مهر همانند بیمارستان امام خمینی تبریز و همچنین متخصصین بسیاری از اساتید دیگر پایتخت منتهای کوشش و تلاش صمیمانه خود را برای بهبود و بازگشت سلامتی و مداوای استاد محبوب ادب ایران بعمل آوردند.
در یکی از روزها که شهریار فقط به اسکلتی تبدیل شده بود، اتفاق عجیبی روی داد، من در بالین استاد در سمت راست نشسته و مهندس سید رضا خشگنابی در طرف چپ سراپا ایستاده بودند، ما شاعر را سرگرم می کردیم که این احوالات روی داد، قضیه از این قرار است.
شهریار دوست صمیمی و دیرینه و رفیق ایام جوانی خود یعنی آقای لطف الله زاهدی را بیش از سی سال ندیده بود، او را مرده می انگاشت، حتی مجلس ختم و احسان نیز برای وی ترتیب داده بود.
خوشبختانه آقای لطف الله زاهدی زنده و تندرست و شاداب بوده و در تمام این مدت و غیبت طولانی در پاریس زندگی می نموده است، تصادفاً امسال پس از سالها دوری در همین روزهای بیماری استاد به تهران برمیگردد واز شهریار پرسجو می کند و در بیمارستان مهر بستری بودنش را به او اطلاع می دهند و همان ساعت راهی بیمارستان می شود و در حدود ساعت 5/4 بعد از ظهر بود که دفعتاً در اطاق باز شد و مرد بلند قامت وارد اطاق شد، بمحض اینکه چشمان درشت و گیرای شهریار به مرد تازه وارد افتاد، فریاد زد لطف الله- اسکلت شهریار از جا کنده شد و اگر من و سید رضا او را نگرفته بودیم از تخت بر زمین می افتاد و حادثه ای ناگوار رخ می داد.این دو یار دیرین در هم پیچیدند و شور و غوغایی بر پا شد، این دو دوست صادق چنان اشک شوق ریختند و زار گریستند که بیماارستان به لرزه در آمد.
استاد فرمودند بعد از مرگم اگر در تهران خواستند مدفونم سازند، مرا در جوار مرقد مطهر حضرت عبدالعظیم بخاک بسپارید و اگر در موطنم آذربایجان خواستند دفنم کنند در آن هنگام یا در دامن کوه حیدربابا که آنقدر آن را دوست داشته ام، یا در مقبره الشعرا تبریز در سرخاب مدفونم سازند.
استاد 83 سال داشتند. پیری و بیماری به ایشان امید بهبودی را نمی داد ایشان سالهای طولانی از بیماری ریوی رنج می برد.
وضعیت جسمانی شاعر هر آن رو به وخامت می گذاشت بطوریکه در مدت سه روز آخر حیاتش به آریتمی کامل قلبی دچار شده بود، دیگر اکیسیژن کافی به مغزش نمی رسید و به کم خونی مغزی دچار شده بود، تا اینکه شاعر محبوب ملت ایران بحالت اغما در آمد، قدرت تشخیص و تکلم را از دست داد و به اطاق ویژه منتقل گردید.
و در بامداد روز 26 شهریور 1367 ساعت 5/5 صبح وضعیت ایشان بکلی بحرانی شد. و در راس ساعت 45/6 صبح روز شنبه 26 شهریور 1367 قلب مهربان شهریار از طپیدن ایستاد و دفتر زندگانی پر افتخار آن انسان بزرگ بسته شد، شهریار کشور شعر وادب به ابدیت پیوست .
روز یک شنبه 27 شهریور جنازه شهریار در ساعت 9 صبح از بیمارستان مهر تهران با تشریفات مخصوص به فرودگاه مهر آباد منتقل و درست راس ساعت 12 ظهر با تشریفات مقامات دولتی بداخل هواپیما منتقل نمودند.
در تبریز 3 روز عزای عمومی اعلام شد و مراسم یادبود نیز توسط استانداری برگزار گردید.
روز سه شنبه 29 شهریور ماه 1367 در ساعت 5/8 بامداد مراسم تشییع بی مثل و مانند شهریار در زادگاه محبوبش تبریز و از مصلای امام خمینی آغاز گردید و به مقبره الشعرا منتقل گردید.
در حوالی ساعت 10 پیکر نحیف استاد شهریار معلم علم و ادب و اخلاق و فرزند بزرگ آذربایجان در سرزمین سرخاب تبریز و در مقبره الشعرا بخاک سپرده شد و شهر تبریز فرزند شاعرش را در آغوش کشید.
آذربایجان در سوگ شهریار
دم فرو بست از سخن آن یار آذربایجان
شاعر شیرین سخن غمخوار آذربایجان
خوش سروده شعر حق در بحر ناپیدای عشق
هم دل و هم سینه پر بار آذربایجان
شهریار شعرت را بخوان
مرحوم آیت الله مرعشی نجفی فرمودند: شبی توسل پیدا کردم تا یکی از اولیاء خدا را در خواب ببینم، آن شب در عالم خواب، دیدم در زاویه مسجد کوفه نشسته ام و امیر مومنان علی (ع) با جمعی حضور دارند.
حضرت فرمودند: شعرای اهل بیت ما را بیاورید
دیدم چند تن از شعرای عرب را آوردند
فرمودند: شعرای فارسی زبان را بیاورید
آنگاه محتشم و چند تن از شعرای فارسی زبان آمدند
فرمودند: شهریار را بیاورید. شهریار آمد
حضرت فرمودند: شعرت را بخوان
شهریار این را خواند:
علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را
که به ما سوا فکندی همه سایه هما را
دل اگر خدا شناسی همه در رخ علی بین
به علی شناختم من بخدا قسم خدا را
بخدا که در دو عالم اثر از فنا نماند
چو علی گرفته باشد سر چشمه بقا را
حضرت آیت الله مرعشی فرمودند: وقتی شعر شهریار تمام شد از خواب بیدار شدم و چون من شهریار را ندیده بودم فردای آنروز پرسیدم که شهریار شاعر کیست؟
گفتند شاعری است که در تبریز زندگی می کند
گفتم از جانب من او را دعوت کنید که به قم نزد من بیاید.
چند روز بعد شهریار آمد- دیدم همان کسی است که من او را در خواب و در حضور علی(ع) دیده ام.
از او پرسیدم این شعر علی ای همای رحمت، را کی ساخته ای؟ شهریار با تعجب پرسید که شما از کجا خبر دارید چون من نه این شعر را به کسی داده ام و نه در مورد آن با کسی صحبت کرده ام.
حضرت آیت الله مرعشی وقایع اتفاق افتاده را برای شهریار تعریف نمودند.
شهریار فوق العاده منقلب شد و گفت من فلان شب این شعر را ساخته ام و هیچکس از آن خبر ندارد.
آیت الله مرعشی نیز فرمودند: مقارن ساعتی که شهریار آخرین مصرع شعر خود را تمام کرده من آن خواب را دیده ام.
رحمت حق بر شهریار و همه شعرای اهل بیت نبوت باد